سرزمین رویاهای من

به یاد میهن بلاگ

۳۴ مطلب با موضوع «خاطرات ~» ثبت شده است

یه برگ بی معنی از دفترچه ی خاطرات × アイデンティティ

اما من کی هستم؟؟ یا ساخته شــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم تا کی باشم...وقتی کسی بی فکر و بی هوا ، کلمه ی "هویت" رو به فرهنگ لغتشاضافه میکرد و شاید با خیال راحت قهوه ی تلخ میخورد ، چرا تصورنکرد ک تـــــوصیفش واسه بشریت اینقدر سخــــــــــــــــــــــــــــــــت باشه؟؟چیشد ک اینـــــــجام...یا چرا بایــــــــــــــــــد باشم...؟؟میــــــشنوم ک میگن :" سوال نپرس...آنالیز نکن...فقط وجود داشته باش...خواسته ی زیادیه؟؟؟..."اما این موجودیت تا کِیه ؟؟ تا کجاست؟؟ این وجود از این دنیای فـــــــــانی و فناپذیــــــــــــر چــــــــــــــــــــی خواســــــــــــــت؟؟بچگی؟؟ بزرگی؟؟ زندگی؟؟ درد؟؟  آرامش؟؟چرا ساخته شد تا کلمه ها رو زیر و رو کنه ، یا چرا وجود داشت تا بــــــا خـــــــــــــــــــــــــــــــــــودش کـــــــــــــلنــــــــــــــــــــــجار بـــــــــــــــــــــــــــره؟؟ چرا واسه هر چــــــیزی تعریف میخواد ، یا چرا بدون آنالیز کردن دووم نمیــــــــــاره تـــــــــــــــــــــــــــــــــــا زنــــــــــــــــــــــدگی کــــــــــــــــــــــــــنه؟؟چی میخواد ؟؟؟ یا چرا میخواد؟؟چرا علامت سوال اختراع شد تا اون پشت سرهم ردیفشون کنه؟؟((:"Yumiko Tomory"
۱۷ مرداد ۹۸ ، ۰۸:۱۵ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
𝙃𝙚𝙡𝙞𝙤𝙨 𓆩♡𓆪

اندر احوالات این روزای تابستون 98 × #خماری_نتایج + خاطرات جشنواره خوارزمی

یو ! خوبین...خوشین...سلامتین؟؟ ((:با تابستونـــــــــــــــــــــــــــــــــــــتون چه می کنید؟؟ من ک تو اوج گرما و بطالت و تنهایی هلاک میشم .--.الانم به شدت نیاز به نوشتن داشتم ، بنابراین مقابل حضور مبارکتونمD: نتایج آزمونمون هنوز نیومده و اعصاب همه رو نقاشی کرده چون سرنوشتمون نامعلومه و هر کی می پرسه کدوم مدرسه میخوای بری?  اونجاس ک دلت میخواد جدا بگیری طرفو خفه کنیچون زندگیت همچنان به جواب آزمون بستس :|عکسی که بالای پست مشاهده می کنید و اصلا شباهت به حال و هوای جهنمی این روزام ندارهD: ، مربوط میشه به یه مسافرت زیبای اجباری در اوایل روز های بهاریِ ( .-.) تابستون D: ...مسافرتی به برکات سبز جشنواره ی نوجوان خوارزمی ، رشته ی زبان انگلیسی...بعد از طی کردن کلی بدبختی به همراه پارتنر جذابم (سِلدا D:.......) عکس بالا : جوری که سلدا رو تصور کردم وقتی اولین بار بهم گفت اسمش معنی "خوشه ی گندم" میده خلاصه ، رسیدیم مرحله ی استانی و تو اوج امتحانای زبان بهمون گفتن پاشیم بریم "داراب" .__. !! من و سلدا و دوتا دیگه از دوستای کلاش هشتمی مون...در کل 4 نفر بودیمD: ...!بعد از کلی جزئیات.....(الان فهمیدین حوصلم نشد توضیح بدم یا بیشتر توضیح بدم؟؟D: )خلاصه رسیدیم شهرشون ، رفتیم پذیرش و با صحنه ی جذابی روی دیوار  رو به رو شدیم :ته دیگ موجود می باشد !!*فاکتور گرفتن بقیه ی جزئیات از جمله :  ژتون صبحانه و ناهار تو پذیرش و تخم مرغ آب پز و بستنی های زعفرونی و مهمون نوازیای مسئولین ک چش نخورن الهی ، سپس دوباره تو گرما هلاک شدن و حرص خوردن سر نون خورای بنفش(رقیبای مسابقه مون((:....) و کراش زدن رو سرپرستِ چندتا از بچه هایی که از شهرای دیگه اومده بودن و گوشی آیفونش  و دستای طریفش و صدای عجیبش ک تن ما رو لرزوند از بس به ظاهرش نمی یومد :| ...و سپس همچنان فاکتور میگیرم تاااا.... رسیدن به محل مسابقه*ینی اونننقدرررررری که ما با داورا حال کردیم شاید اونا با ما حال نکرده باشنD:شایدم کرده باشنD: ...کی میدونه؟؟ :)))))همین که در اتاق داورا رو باز کردیم رفتیم داخل چشممون خورد به یه خانومهکه سرش پایین بود داشت مشخصات ما رو می نوشت ، یه لحظه سرشو آورد بالا با چشمای آبی یخیش به ما زل زد و پرای ما بیچاره ها ریخت #_#بعدا به این نتیجه رسیدیم ک لنز بودهD: ...خلاصه خانوم داور خیلی خوشکل بود...آقای داورم بعدا فهمیدیم ک عههه...همشهری خودمون بوده طرف D: ...خیییییییلی باحال و فان بودننن...کلی خندیدن باهامون...!بعداز مسابقه رفتیم یه جای شدیدا peaceful کنار درختای نخل و زمین های برنج و جویبار و رودخونه و کوه و از  این حرفا ...کلی همدیگه رو خیس کردیمD: ...یه آقاهه هم ک هرگز نمی بخشمش ( و سلدا هنوزم میگه چرا اینقدر اهمیت میدی) ، وقتی دید ما داریم آب بازی میکنیم گفت خدا به داد مامان باباهامون برسه=_+ ...D:پ.ن (پی نوشت) یا به قول خودم:  پ.و (پاورقی) : اینقدر خوشم اومد از این مینی بوس قدیمیای بالا...یکیشون عین فولکس بود*-* ...((:خیس در جویبار !! با یونیفرم های جذاب مدرسهD: ...!!آخ ک هنوزم بدم میاد از سلیقه ی مدیر :| ...اون بالا بالایی منمD: ...زمین های برنج*---* ...خیلی خیلی سبز و خوشکل بودن*0*....((:توشون پر آب و قورباغه بود ...راحت میشد یکی دوتاشونو گرفت ...D: ....تموم اینا بر میگرده به 5 تیر ،روزایی ک رفته و دیگه نمیاد...واسه همین خواستم ازش بنویسم...((:
۳۱ تیر ۹۸ ، ۰۸:۲۱ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
𝙃𝙚𝙡𝙞𝙤𝙨 𓆩♡𓆪

#اکتشافاتی_در_اقوام_دور D: ... دو رگه های کیوت ژاپنی-ایرانی ، ایرانی-برزیلی ~

یووووع!! درود بر شما !!!خوبین؟؟ خوشین؟؟ تابستان خود را چگــــــــــــــــــونه می گذرانید ؟؟ من هنوزم خستم .--. !!! به طرز عجیبی هر چی می خوابـــــــــــــــــــم خسته تر هم میشم تازه XD ...خااااب ... بریـــــــــــــــــــــــــــــم سر عنوان پست !! ...چند وثت پیش ، که مـــــــــــــیشه تابستون پارسال ،عروسی پسرخاله ی مامانم بید ... که کـلا مشهد زندگی می نمـــــــاین^0^ ...اون زمانی که هنوز زیاد باهاشون آشنا نبودیم ، از حرفـــــــــــــــای پسرخاله و دوست و آشنا و خـــــــــــــــــــاله ی کیوت و از درون جوونِ مامانم ،(این جیگر هیش وخ پیر نمیشه*--*اینقدر دوسش دارم ک ناگو*---* میز آرایشش ازمال یه دختر 18 ساله هم گوگــــــــــــــــــول تره*-* ...اصن از منم بیــــــــشتر به خودش میرسهD: .......)خلاصـــــــــــــه پس از اندکی کاوش و حرف زدن با خود عروس خانومِ مهربونشون*-* ، فهمیدم ک دختر خالش و شوهر دختر خالشکه زوج فرهنگی بودن (هر دوشون معلمن) ...پس از گذراندن اندکی از زندگیشون تصمیم میگیرنواسه تدریس به ژاپــــــــــــــــــــــــــــــــن برن*^^^^^* ...( آخه تصمیم گیری هم در این حــد عاقلانه؟ XD ....) همونجا بچه دار میشن ، بچه هاشون تو ژاپن ازدواج میکنن ،و دو رگـــــــــــــــــــه های گوگولیــــــــــــشون به وجود میان*^* ...میتونید تو ادامه ی پســــــــــــــــــت باهاشون آشنا شید^0^ !!!عکس بالا : هنریکه - کارن - بابابزرگ ایرانی شون ^^این بابابزرگ با همسرشون میشن همون زوج فرهنگی خوش سلیقه مون ک گفتمپ.ن : یه ویدیو از ژاپنی حرف زدن کارن هم توی ادامه هست^^
ادامه مطلب...
۱۲ تیر ۹۸ ، ۰۹:۲۸ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
𝙃𝙚𝙡𝙞𝙤𝙨 𓆩♡𓆪

حماسه ای در راستای بازگشت !! بخش اول : #اراده_ی_پولادین ! × 戻りました

و بالاخره ... انگشت های من به این کلیدا رسید ...!  D:تموم کسایی که الان کلمه های این پست رو از نگاه می گذرونید ...سلام !!!!!!!!راستش قبل از اینکه شروع کنم به نوشتن ،  داشتم به عنوان پست فکر می کردم و یه لحظه خندم گرفت ... اگه به همینمنوال پیش برم مسلما تا آخرش عنوان تموم پستای من فقط"تادایما" خواهد بود و بس!!!!!!!!! بعد از اون خنده یه حس غریب ... یه حس پر از حسرت یا پشیمونی ... شاید پر از کلی حس و فکرای و نامفهوم دیگه ... فکر اینی که توی این مدت چجوری ایــن همه اتفاق افتاد ... چجوری همه چی داره عوض میشه و خواهد شد...تغییر... حتی از نوع دوستانش ،وحشتناک و پر از هیاهو به نظر میرسه ... همونجــــــــایی که سعی میکنی نشون بدی فکر کردن به خاطرات برات کافیه...اما بالاخره حـــقیقت عرض اندام میکنه و همه ی خوشی های ناشـــــی از یادآوری های قدیمیت زایـــــــــــــــــــل میشه !!!!حقیقتی که میگه : کم کم دیگه بچــــــــــه نیستیااا !!! مجبوریپاتو بزاری تو سایه ها ... همونجایی که آدم بزرگا میشینن !!فکر میکنین چه اســــــــــــــــــــــــــــــتددلالی براش میارن؟" همه میرن !! خب تــــــــــــــو هم باید بری !!""چون همه بزرگ میشن...تو هم باید بشی..."این همه کلمه رو ردیف کردم چــیو بگم ؟؟ سوال خوبی بود D:ای کاش میدونستم...!! حقیقتش...این آخریا دیـــــگه بدجوری خستم کردن...از آزمون ورودی بــــگیر تا امتحانایی که همتونمیدونین چه شگرفیه...از آدمای واقعی ای بگیر که چشماشون  واسه دیدن آرزو های من ...حتی چیزایی که فقط شبیه یه رویا بود ... طاقت دیدن نداشت ((: ...طاقــــــت شنیدنم نداشت!!و من لرزیدم...اونا از فکر بالا رفتن مــــــن متنفر شدن !! پس مسلما الان بـــــیشتر از قبل دلم میخواد که بـــــــــال بزنم D:خیلی حرفا ... خیلی خبرا ... کلی دلتنگیا ... و کلی نوســــــــتالوژیکهای وب نویسی و خیلی چیزای دیگه توی ذهن این جسم له و لورده و خسته ولی همچنان امیدواری که جلو روتون می بینید هســــت!!!منتها پلکاش از شدت خستـــگی دیگه داره میره و حتی نمــــی فهمهانگشــــتاش داره چــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی می نویسه D: ...فقط ... برگشتم ... و میتونم بگم از نبودن و ثبت نکردن خاطره ها...بدجور پشیمونم (: ... و دلم واسه همه...بدجور تنگــــــــــــــــــــه (: یــــــــــــــــــــــــــه چیز دیگه !! هــــــــــــــــــپی مـــــــــــــــپی سامر((:امسال همون آخرین تابستون منه...بعدش...تا سه سال بای بای سامر داریم...بعدم اوضاع احــــــوالات هی پیچیده تر میشه D:تا اون موقع...من ایــــــــــــــــــــــــــــــــنجا پست میزارم...(: ...پ.ن یا پ.و 1 : عکس بالا رو جدی بگیرید(((: از نغــییرات مهمبه حساب میاد که بعدا باید توی یه پست درســـــــت و حــسابی توصــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــیف کنم *--*پ.ن یا پ.و 2 : از شدت ایده نمیدونم چه پــــــستی بزارم .--.پ.ن یا پ.و 3 : تا وقتی که با خودم به توافـــق برسم...فعلا D:
۰۱ تیر ۹۸ ، ۱۷:۵۳ ۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
𝙃𝙚𝙡𝙞𝙤𝙨 𓆩♡𓆪