و بالاخره ... انگشت های من به این کلیدا رسید ...! D:تموم کسایی که الان کلمه های این پست رو از نگاه می گذرونید ...سلام !!!!!!!!راستش قبل از اینکه شروع کنم به نوشتن ، داشتم به عنوان پست فکر می کردم و یه لحظه خندم گرفت ... اگه به همینمنوال پیش برم مسلما تا آخرش عنوان تموم پستای من فقط"تادایما" خواهد بود و بس!!!!!!!!! بعد از اون خنده یه حس غریب ... یه حس پر از حسرت یا پشیمونی ... شاید پر از کلی حس و فکرای و نامفهوم دیگه ... فکر اینی که توی این مدت چجوری ایــن همه اتفاق افتاد ... چجوری همه چی داره عوض میشه و خواهد شد...تغییر... حتی از نوع دوستانش ،وحشتناک و پر از هیاهو به نظر میرسه ... همونجــــــــایی که سعی میکنی نشون بدی فکر کردن به خاطرات برات کافیه...اما بالاخره حـــقیقت عرض اندام میکنه و همه ی خوشی های ناشـــــی از یادآوری های قدیمیت زایـــــــــــــــــــل میشه !!!!حقیقتی که میگه : کم کم دیگه بچــــــــــه نیستیااا !!! مجبوریپاتو بزاری تو سایه ها ... همونجایی که آدم بزرگا میشینن !!فکر میکنین چه اســــــــــــــــــــــــــــــتددلالی براش میارن؟" همه میرن !! خب تــــــــــــــو هم باید بری !!""چون همه بزرگ میشن...تو هم باید بشی..."این همه کلمه رو ردیف کردم چــیو بگم ؟؟ سوال خوبی بود D:ای کاش میدونستم...!! حقیقتش...این آخریا دیـــــگه بدجوری خستم کردن...از آزمون ورودی بــــگیر تا امتحانایی که همتونمیدونین چه شگرفیه...از آدمای واقعی ای بگیر که چشماشون واسه دیدن آرزو های من ...حتی چیزایی که فقط شبیه یه رویا بود ... طاقت دیدن نداشت ((: ...طاقــــــت شنیدنم نداشت!!و من لرزیدم...اونا از فکر بالا رفتن مــــــن متنفر شدن !! پس مسلما الان بـــــیشتر از قبل دلم میخواد که بـــــــــال بزنم D:خیلی حرفا ... خیلی خبرا ... کلی دلتنگیا ... و کلی نوســــــــتالوژیکهای وب نویسی و خیلی چیزای دیگه توی ذهن این جسم له و لورده و خسته ولی همچنان امیدواری که جلو روتون می بینید هســــت!!!منتها پلکاش از شدت خستـــگی دیگه داره میره و حتی نمــــی فهمهانگشــــتاش داره چــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی می نویسه D: ...فقط ... برگشتم ... و میتونم بگم از نبودن و ثبت نکردن خاطره ها...بدجور پشیمونم (: ... و دلم واسه همه...بدجور تنگــــــــــــــــــــه (: یــــــــــــــــــــــــــه چیز دیگه !! هــــــــــــــــــپی مـــــــــــــــپی سامر((:امسال همون آخرین تابستون منه...بعدش...تا سه سال بای بای سامر داریم...بعدم اوضاع احــــــوالات هی پیچیده تر میشه D:تا اون موقع...من ایــــــــــــــــــــــــــــــــنجا پست میزارم...(: ...پ.ن یا پ.و 1 : عکس بالا رو جدی بگیرید(((: از نغــییرات مهمبه حساب میاد که بعدا باید توی یه پست درســـــــت و حــسابی توصــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــیف کنم *--*پ.ن یا پ.و 2 : از شدت ایده نمیدونم چه پــــــستی بزارم .--.پ.ن یا پ.و 3 : تا وقتی که با خودم به توافـــق برسم...فعلا D:
۹۸/۰۴/۰۱
۰
۰
𝙃𝙚𝙡𝙞𝙤𝙨 𓆩♡𓆪
هرچی اغراق توی دنیا هست جمع کن، از سن ایوب و قدمت کوروش و عمق چاه یوسف استعاره بیار، از آیات انجیل و تورات و قرآن تلمیح کن، به عمق دریا و بلندای آسمون و ارتفاع کوه ها تشبیه کن، شاید بتونی ذرهای از دلتنگیمو توصیف کنی :))....
دلم ی بغل کنه از کیوت ترین و سوییت ترین قشنگترین آبجی دنیا میخواد :))...
دلم لک زده واسه بوسه گنده و مهربون مخصوص داداشی :))....
خوبی ابجیم؟ خوشی؟ سالم و سلامتی؟
همه چیز خوب پیش میره؟ خونوادت حالشون چطوره؟
ابجیم...شادی؟ :) خوشحالی؟ :) همینا رو بهم بگو....بزار یکم این دل بی قرار آروم بگیره :)....
خسته شدم ازبس ب جای خالیت خیره شدم....دلم هواتو کرده :)
دلم میخواد دست ابجی رو بگیرم....پر بکشیم تا بالای ابرا....بریم تو اون دنیای قشنگ و رنگیی ک برای ما بود....فقط خودمون دوتا :)....
بشینیم کنار هم....یه قفل آهنی گنده بزنیم ب اون اتاق زیرشیروونی :)...
ابجیم....کلی حرف دارم برات....کلی چیزای جدید.....عجیب غریب....باید همشو بشنوی :)