یو ! خوبین...خوشین...سلامتین؟؟ ((:با تابستونـــــــــــــــــــــــــــــــــــــتون چه می کنید؟؟ من ک تو اوج گرما و بطالت و تنهایی هلاک میشم .--.الانم به شدت نیاز به نوشتن داشتم ، بنابراین مقابل حضور مبارکتونمD: نتایج آزمونمون هنوز نیومده و اعصاب همه رو نقاشی کرده چون سرنوشتمون نامعلومه و هر کی می پرسه کدوم مدرسه میخوای بری?  اونجاس ک دلت میخواد جدا بگیری طرفو خفه کنیچون زندگیت همچنان به جواب آزمون بستس :|عکسی که بالای پست مشاهده می کنید و اصلا شباهت به حال و هوای جهنمی این روزام ندارهD: ، مربوط میشه به یه مسافرت زیبای اجباری در اوایل روز های بهاریِ ( .-.) تابستون D: ...مسافرتی به برکات سبز جشنواره ی نوجوان خوارزمی ، رشته ی زبان انگلیسی...بعد از طی کردن کلی بدبختی به همراه پارتنر جذابم (سِلدا D:.......) عکس بالا : جوری که سلدا رو تصور کردم وقتی اولین بار بهم گفت اسمش معنی "خوشه ی گندم" میده خلاصه ، رسیدیم مرحله ی استانی و تو اوج امتحانای زبان بهمون گفتن پاشیم بریم "داراب" .__. !! من و سلدا و دوتا دیگه از دوستای کلاش هشتمی مون...در کل 4 نفر بودیمD: ...!بعد از کلی جزئیات.....(الان فهمیدین حوصلم نشد توضیح بدم یا بیشتر توضیح بدم؟؟D: )خلاصه رسیدیم شهرشون ، رفتیم پذیرش و با صحنه ی جذابی روی دیوار  رو به رو شدیم :ته دیگ موجود می باشد !!*فاکتور گرفتن بقیه ی جزئیات از جمله :  ژتون صبحانه و ناهار تو پذیرش و تخم مرغ آب پز و بستنی های زعفرونی و مهمون نوازیای مسئولین ک چش نخورن الهی ، سپس دوباره تو گرما هلاک شدن و حرص خوردن سر نون خورای بنفش(رقیبای مسابقه مون((:....) و کراش زدن رو سرپرستِ چندتا از بچه هایی که از شهرای دیگه اومده بودن و گوشی آیفونش  و دستای طریفش و صدای عجیبش ک تن ما رو لرزوند از بس به ظاهرش نمی یومد :| ...و سپس همچنان فاکتور میگیرم تاااا.... رسیدن به محل مسابقه*ینی اونننقدرررررری که ما با داورا حال کردیم شاید اونا با ما حال نکرده باشنD:شایدم کرده باشنD: ...کی میدونه؟؟ :)))))همین که در اتاق داورا رو باز کردیم رفتیم داخل چشممون خورد به یه خانومهکه سرش پایین بود داشت مشخصات ما رو می نوشت ، یه لحظه سرشو آورد بالا با چشمای آبی یخیش به ما زل زد و پرای ما بیچاره ها ریخت #_#بعدا به این نتیجه رسیدیم ک لنز بودهD: ...خلاصه خانوم داور خیلی خوشکل بود...آقای داورم بعدا فهمیدیم ک عههه...همشهری خودمون بوده طرف D: ...خیییییییلی باحال و فان بودننن...کلی خندیدن باهامون...!بعداز مسابقه رفتیم یه جای شدیدا peaceful کنار درختای نخل و زمین های برنج و جویبار و رودخونه و کوه و از  این حرفا ...کلی همدیگه رو خیس کردیمD: ...یه آقاهه هم ک هرگز نمی بخشمش ( و سلدا هنوزم میگه چرا اینقدر اهمیت میدی) ، وقتی دید ما داریم آب بازی میکنیم گفت خدا به داد مامان باباهامون برسه=_+ ...D:پ.ن (پی نوشت) یا به قول خودم:  پ.و (پاورقی) : اینقدر خوشم اومد از این مینی بوس قدیمیای بالا...یکیشون عین فولکس بود*-* ...((:خیس در جویبار !! با یونیفرم های جذاب مدرسهD: ...!!آخ ک هنوزم بدم میاد از سلیقه ی مدیر :| ...اون بالا بالایی منمD: ...زمین های برنج*---* ...خیلی خیلی سبز و خوشکل بودن*0*....((:توشون پر آب و قورباغه بود ...راحت میشد یکی دوتاشونو گرفت ...D: ....تموم اینا بر میگرده به 5 تیر ،روزایی ک رفته و دیگه نمیاد...واسه همین خواستم ازش بنویسم...((: