کونیچی!! (=راستش ، با توجه به این اوضاع قاراشمیشی ک اخیرا پیش اومده ،چندین تا سوال هست ک راجب این بیماری مکررا پرسیده میشه و شایعه طور دهان به دهان میشه ، وبسایت رنگی رنگی جواب خیلی هاشوبا چندتا مقاله منتشر کرده ، خواستم بگم اگه دوست داشتید بخونیدش! ((: ...کلیک !!و اینکه ، اندکی از نالش های روزانه رو در ادامه نوشتم._.اخیرا پر حرف شدم D: ...میدونین ک؟؟
هنوز شاید دقیقا یک هفته نگذشته باشه ، اما نمیدونم چرا حس میکنم سالهاست که اینجوری زندگی کردیم ... ((:خنده داره...انگار سالهاست مدرسه نرفتیم!!راستش شنیده بودم آدمیزاد به همه چی عادت میکنه ،ولی خب مسلما نه اینقدر سریع و بی مقدمه! شده مثل جنگ ، منتها جای سرباز با کلاهخود آهنی ، کادر درمان با ماسک و دستکش تو خط مقدمن...مگه غیر اینم میتونه باشه؟؟شهر مثل شهر مرده ها شده . مردم از خونه هاشون بیرون نمیان .یه دقیقه بارون میزنه ، یه دقیقه بعد می بینی شکوفه ها باز شدن!!یه لحظه آسمون خاکستریه ، دو دقیقه بعد نور خورشید چشماتو کور میکنه!!از وضعی که پیش اومده ناراحت نیستم...فقط حس عجیبی نسبت بهش دارم...حسی مثل همون حسِ سرکشی که از بچگی درونم بوده ، همون حسی که آرزو می کرد یه دفعه وسط راه ، اتوبوسی که داریم باهاش از مدرسه میریم سالن ورزش خراب بشه!!تا سالن ورزش خیلی راه باشه ، تامدرسه هم همینطور!! ((:میدونم مسلما جوابش معلوم بود...پیاده راه میوفتادیم ،حالا یا سمت مدرسه ، یا سمت سالن!ولی اون حس درونم ک حس دلش میخواست یه اتفاقی بیوفته حالا چه حسی داشت؟دقت کردین فعل و انفعالاتمم با هم جور در نمیان؟؟((: ("حالا" - "داشت")نمیدونم حالا چرا همون حس سرکش ، با حس گناه قاطی شده!انگاری که آرزو کرده باشی یه اتفاقی بیوفته و بعدم ، این اتفاق افتاده باشه...! ((:مدرسه ها تعطیل شدن...معلما جزوه فرستادن (که من همونا رو هم ننوشتم) ...صدا و سیما وعده ی آموزش از تلوزیون داد...حتی آزمون هفتگی هم امروز صبح هم آنلاین بود و برعکس مواقع عادی ، اونقدری زمانش زیاد بود که اگه یه مبحثو بلد نبودی میتونستی بلند شی بری بخونیش ، سوالاشو حل کنی ، بهش مسلط شی دوباره برگردی سر آزمون سوالاشو جواب بدی !!!فکر کن نشستی پای لپ تاپ ، سویا و سیب زمینی میخوری ،بعدش خیلی تفریحانه افتخار میدی یکم راجب سوال 58 فکر کنی=|یهو به غدد فوق کلیویت فشار میاد ، بلند میشی بری بیرون یه هوایی بخوری ،هر وقت حوصلت شد بر می گردی بقیه ی سوال 105 رو حل میکنی مثلا :|بقیه ی سوالا رو هم به هیپوتالاموست می گیری ، و دکمه ی ثبت و ذخیره رو فشار میدی !از این وضعیت ، ناراحت؟؟ نه...نیستم((: ...گناهکار یا بی گناه ، احمق یا متفکر ، سطحی یا عمیق ، من همون بدترینبچه ی خوبی ام که دلش میخواست اتوبوس مدرسه خراب بشه!! ((:اصلا چرا باید ناراحتم کنه؟؟ ...آدمای اون مدرسه ....انگار....(((:ولی این نباید سو تفاهم بشه...من میترسم...میترسم و عصبی ام ...این روزا حتی معلوم نیست خونه چرا اینقدر سوت و کوره...حتی نمیفهمم چرا بیشتر از بقیه ی وقتا با مامانم جر و بحث میکنم ،در حالی که بیشتر از همیشه تو اون بیمارستان کثیف ، نگرانشم!!داداشم دیگه جیغ و داد نمیکنه...دیگه سقفو رو سرمون خراب نمیکنه...یه گوشه رو کاناپه می شینه و زل میزنه به تلوزیون...حالت تهوع داره.حرف نمیزنه...پاستیل نمیخوره...!!! حتی اگ پاستیلاشو بردارمم دیگه چیزی نمیگه!!این وسط یهو تو این اوضاع چی می بینی؟؟#جنگ_جهانی_سوم!!به قول هلیا : یا امامزاده توکیو !! آخه این هشتگا از کجا اومد؟؟ینی به اندازه ی کافی همه چی به هم ریخته و عجیب نیست؟؟((:راستی ، عکسای پست مربوط به کامبک بی تی اسن...(=یکی بیاد بگه چجوری از کَفِش در بیایم؟؟این روزا مُردیم از بس تو آب و صابون دست و پا زدیم ((:پ.ن : از بس دستامو شستم حس میکنم کم کم دارن تحلیل میرن و تموم میشن!پ.ن 2 : کلید واژه های پست :هیپوتالاموس - سویا - سیب زمینی - آزمون - صدا و سیما چرا خودمم نمیفهمم چی دارم میگم؟؟ :| ...پ.ن 3 : شما تا کی مدرسه نمیرین؟؟پ.ن 4 : #صرفا_جهت_ثبت_لحظات
۹۸/۱۲/۰۸
۰
۰
𝙃𝙚𝙡𝙞𝙤𝙨 𓆩♡𓆪