سلام جینگولیایِ ستودنیِ خــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوبم*-*حال و احوالاتی مثل عکس بالای پســــت براتون آرزو میکـــــــــــــــــــــــــــــنمD":در ضمن اینایی ک میگن تابستون داره تموم میشه همــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــش شایعه ست...از شما متوقع (دارای توقع._.) نبودم ک باور کنـــــــــــــیدD:بگذریم... اندکی از خاطرات امـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــروز تو ادامه هست^^#صرفا_جهت_ثبت_لحظاتD: خاب...بریم سر عنوان و یکمی توصیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــفات بنماییم...امروز از سر صبـــــــــــــــح(حدوای 7:30) بر خیزیدم چون مصاحبه داشتیم...مصاحبه شغلی نَ تلوزیونـــــــــــــــــــــــی هـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم خیرD":...بلکه ظاهرا مدرسه ی سمپاد از قبولی های دهمی شون مصاحبه میگیره...بقیه کشورو نمیدونم...ولی حداقــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــل شهر ما ک اینجوریه...خلاصه پاشدم و به علت کسالت های باقی مونده از سرماخوردگیم بازم آب جوش و عسل و صبحونه هم تخم مرغ آب پز خوردم...مادر گرامی از سر کار مرخصی گرفت و اومد دنبالم...سپس به مدرسه ی درخشانمون مشرف شدمD": ....مستقیم رفتیم دفتر آموزشگاه و یکی دوتا از آشناهای قدیمی رو دیدم...از جمله یاسی خودمان*^* ...و یکی دیگه هه ای ک هیچ وقت اسمشو نفهمیدم ولی تو مد قبلیم سر کلاس جبرانیای علوم همیشه با من سخن می گفت.__.خلاصه این ما رو دید و تبریک و فلان...دست داد و مامانش ازم پرسید چه رشته ای هستی؟؟؟اونم جای من- تجربی دیگه!!!!! هلیا تجربیه همه میدونن....!!!من - 0---0 ....در ذهنم : ینی چی همه میدونن؟؟XDخلاصه....خانوم مدیر جذاب منو به دفترش فرا خواند...از قبل میشناختمش چون یه زمان مدیر کلاس زبانمون بود...یه فرم استعداد یابی گذاشت جلوم و از اونجایی ک نمیخواستم چیزی در زمینه ی فرهنگی هنری و متفرقه از خودم بروز بدم ک بازم منو درگیر مسابقات کنه اندکی دست دست کردم...دست آخر مجبور شدم بگم ک تو مدرسه ی قبلیم رئیس شورای دانش آموزی بودم و انشای نماز شرکت کردم و وبلاگ نویسی میکنم و هر از گاهی داستان می نویسم وکتاب میخونم و با فتوشاپ کار میکنم و هزاار کوفت دیگه ک توی اون فرمه بودD":این خانوم مدیر ژانمونم از همین حالا گفت برنامه صبحگاهی هر روز صـــــــــــبح تاآخر سال  با تو و یاسی ....:|من در درون : Why meeee??? Why meeeeeeeeeeeاز بیرون : چشم خانوم مدیر خیلی لطف کردین بهمون^-^._____.سپس شروع کرد به سوال پرسیدن از کل زندگیم و منم چنان رفته بودم تو جزئیات و فلسفیات ک رسما نیاز داشتم خودِ فروید(همون فیلسوف معروفهD:) بیاد دستمو بکشه بگه بسه عمو گندش در اومد:|چنان از همه در سخن گفتم ک نفهمیدم چی گفتم...دست آخر پرسید تو این سه سال میخوای چیکار کنی دخترم؟؟خب مردم تو این سه سال چه خاکی به سرشون میریزن آخه؟؟؟XDبیست دقیقه ای شد و از دفتر خانوم مدیر ژان اومدیم بیرون...بعدم بدو بدو رفتیم خونه و همون تیشرت خوش شانسیمو ک با اکرولیک روشI LOVE ANIME نوشته بودم پوشیدم و به کلاس ایروبیک شتافتم^0^آخرِ کلاس با یه آرمی جدید رو به رو شدم و کپ کردم چون تموم مدتی ک کلاس میرفتم نمیدونستم آرمیه...ری اکشنش به تیشرتم جذاب بید ولی خیلی جذابتر بهم گفت ک اوتاکو نیست:|نیستی ک نیستی عمویی...خدا بهت توفیق نداده که باشی(": ....(چشم به اعصاب گوهر بارم مسلطمD:...)ولی نمیدونم چرا تا حالا کشفش نکرده بودم._.هیچی اندکی از winter bear ته سخن گفتیم و بعدم رفت خونه شونD":اون روز مجبور بودم پیاده برگردم خونه...و به طرز عجیبی حس متفاتی نسبت به منظره های شهرمون پیدا کردم(:خیلی فرق میکردن با دیدی ک توی ماشین بهشون داشتم...درختای کاج...کاشی فرش های پیاده رو...فواره های آب...نیمکت های رنگی جلوی بیمارستان....نمیدونم...شاید من تا حالا اینجوری بهشون نگاه نکرده بودم...(:سر راه همین ک رسیدم سر خیابون خودمون یه سگه افتادم دنبالم0------0بیتربیت راه افتاده بود پشت سرم تا در خونمون اومد پیشتش کردم رفتم داخلD":باااااازم امروز کلاس جبرانی زبان داریم و خورد و خستم...و.... مشقامم ننوشتمT^T ...هوم...امیدوارم شما ها هم خوشی های کوچیک زندگیتونو پیدا کنید((:...تا بعد(: ...